تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

رفت و هنوز باورم نمیشه     ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

عاشقانه

 

می نویسم به یاد چشمهای سیاه و بی وفای تو

از آن چشمهایی که روبود زمن دل و جانم را

می نویسم با چشمهای اشک آلود و مست

می نویسم تا بدانی شکستن دل کمتر از آدم کشی نیست

می نویسم تا بدانی موروره خاطراتت

هر لحظه خنجر بر دلم می زند

می نویسم به یاد آن شبها که تا سحر غرق اشک بودم

می نویسم تا بدانی یادت تا ابد با من خواهد بود

زمن نخوا که فراموشت کنم که این زمن ساخته نیست

رفتي و نديدي که چه محشر کردم با اشک تمام کوچه را تر کردم

 وقتي که شکست بغض تنهايي من وابستگي ام را به تو باور کردم

عشق یعنی گم شدن و پیدا شدن

عشق یعنی غرق رویا شدن

عشق یعنی آتش بر روی آب

عشق یعنی خوش خیالی مثل خواب

عشق یعنی حسرت دیدار تو

عشق یعنی من شوم بیمار تو

عشق را می توان این گونه بیان کرد

با زبانی ساده تر اما درست

عشق یعنی یک کلام بی صدا

عشق یعنی من تو را می خواستم

عشق یعنی تو رفتی و من باختم.....

ماکه در دوره ی جوانی ز وفا هیچ ندیدیم....بعد ما هر که وفا دید ز ما یاد کند

تو زندگیم کسی رو نفرین نکرده بودم تو رو هم خیال نفرین کردن نداشنم

ولی به خاطر اون حرفهای آخرت که یک هفته نشده مثل تموم حرفات

دورغ از آب در امد فقط یه نفرین میکنم امیدوارم به اندازه اون شبهایی

که من به خاطررفتن تو تا صبح اشک ریختم به انداره اون شبها

تو زندگیت عذاب بکشی

امشب آخرین شبی که مزاحم دلت میشم

میخواستم بگم ببخشین که عاشقتون شدم گل یاسمن

در پایان از همه دوستانی که من رو تو این مدت

یاری کردن تشکر می کنم و براشون آرزوی

موفقیت می کنم


 

نوشته شده توسط یه دل شکسته در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 16:26 موضوع شعر عاشقانه


اي عشق...

 

اي عشق
اي عشق تو بانوي سيه فام مني
زيباي خموش عمر و ايام مني
ديري است در اين باغ كه گلبانگت نيست
اي مرغ غمين كه بر سر بام مني
شيريني و شور بزم جانها بودي
اينك چو شراب تلخ در جام مني
گر خوي تو با رميدگي همراه است
كي رام مني ‌آهوك آرام مني؟
يك شمع چو قامتت نمي افروزند
اما تو همان ستاره شام مني
گر ننگ به نام عشق كردند چه باك
بدنام بداني تو و خوشنام مني
هرچند كه ناكام گذشتيم ز هم
چون طعم طرب هنوز در كام مني
آغاز تو بودي ام خوشا آن آغاز
شادا به تو چون غم كه سرانجام مني
چون چهره تو هنوز در تاريكي است
اي عشق تو بانوي سيه فام مني


 

نوشته شده توسط یه دل شکسته در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 16:32 موضوع شعر عاشقانه


عاشقانه زیستن....

 

در سایه روشن عشق نام تو از همه چیز ماندنی تر است ای آسمانی ترین ستاره.

 

ترانه ام را از عطر عبور عاشقانه ی تو انباشته ام. ترانه ام پلی است که دلهای

 

خفته را به سرزمین آفتاب پیوند می دهد.

 

کوچه های این شهر گواه حرفهای روشن من است. گواه نگاه محبت که پیوسته

 

به سمت توست.

 

ای سبز تر از بهار!

 

امشب بی قراری هایم با قلم همگام و همدم شده اند تا بنگارند قصه ی

 

سردرگمی را!

 

امشب امواج تنهایی در دریای دلم غوغا به پا می کنند و خود را به ساحل قلبم

 

می رسانند. امشب تا ابد عاشق تر از لیلی در جاده های بی پایان تو را جستجو

 

می کنم...


 

نوشته شده توسط یه دل شکسته در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 15:53 موضوع شعر عاشقانه


سکوت...

حنجره ها روزه ی سکوت گرفتند
پنجره ها تار عنکبوت گرفتند
عقده ی فریاد بود و بغض گلوگیر
هت فصیح مرا سکوت گرفتند
نعره زدم : عاشقان گرسنه ی مرگند
درد مرا قوت لایموت گرفتند
چون پر پروانه تا که دست گشودم
دست مرا لحظه ی قنوت گرفتند
خط خطا بر سرود صبح کشیدند
روشنی صفحه را خطوط گرفتند


 

نوشته شده توسط یه دل شکسته در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 15:49 موضوع شعر عاشقانه


عاشقانه

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...


 

نوشته شده توسط یه دل شکسته در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 15:37 موضوع داستان عاشقانه


عکس عاشقانه

http://silent.blogfa.com


 

نوشته شده توسط یه دل شکسته در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 9:41 موضوع عکس عاشقانه


یاد چشات....

 
توی این اتاق تاریک دل من بد جوری تنگه

یه نفر داره می خونه گریه کن گریه قشنگه

حالا یه گوشه نشستم رد اشکم روی گونه س

دارم از تو می نویسم نامه هام پر از بهونس

رفتی و تو خاطراتم من و تنها جا گذاشتی

تو یه فریاد شدی اما من و بی صدا گذاشتی

خیلی ساده تو رو داشتم زندگی غم تو دلم کاشت

مث برگ خشک و زردی باد پاییز تو رو برداشت

بازم امشب یاده چشمات دلم و دیونه کرده

فاله حافظ هم گرفتم در امد بر نمی گردی....


 

نوشته شده توسط یه دل شکسته در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:35 موضوع شعر عاشقانه


عاشقانه

 

@@@.....................@@@@...........@@@.................@@......@@@@@@@@@.... @@@.................@@........@@.........@@@..............@@.......@@@................@... @@@................@@..........@@..........@@@...........@@........@@@..........@......... @@@...............@@............@@...........@@@........@@.........@@@@@@@.......... @@@...............@@............@@.............@@@.....@@..........@@@@@@@.......... @@@..........@...@@..........@@...............@@@...@@...........@@@..........@......... @@@@@@@....@@........@@.................@@@.@@............@@@................@.... @@@@@@@......@@@@@......................@@@@..............@@@@@@@@@.....


 

نوشته شده توسط یه دل شکسته در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:4 موضوع شعر عاشقانه


عکس عاشقانه


 

نوشته شده توسط یه دل شکسته در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:11 موضوع عکس عاشقانه


عروسکی تنها...

 

روزگاری در کنج خانه عاشق بودم - کودکی عاشقم بود و مرا دردی نبود . سالیان بعد در کنج زباله گریه کردم که چرا کودک دیگر عاشقم نیست . زندگی یعنی کنج نشینی - حتی من عروسک نیز فریب چشمان آن کودک به ظاهر معصومی را خوردم که شبها مرا در کنارش می خواباند و دوسمم داشت و دست نوازش بر سرم میکشید...

 


 

نوشته شده توسط یه دل شکسته در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 19:19 موضوع داستان عاشقانه


*
*
*
*
*
*
*